تبليغاتX
...در پی مهتاب شبهای تنهایی ام...
...در پی مهتاب شبهای تنهایی ام...

 

سلام....

فکر میکنم یه ۷ ماهی میشه که آپ نکردم، نمیدونم  چرا دیگه حوصله اش رو نداشتم، اصلا" به کل داشت یادم میرفت که یه وبلاگ هم دارم که روز و شب منتظره آپ بشه!

میخوام شروع کنم! برای شروع هنوز دیر نشده، مگه نمیگن ماهی رو هروقت ار آب بگیری تازه است؟

میخوام شماها هم همراهیم کنید...میخوام از این به بعد هرچی تو دلم میاد و میره رو بنویسم...اونقدر بنویسم که دلم خالی شه! آخه دله پری دارم!

امشب هم مثل تموم شبها، مهتاب توی آسمون نیست...

شاید بازم دلش گرفته و رفته یه گوشه ای دور ازچشم ما آدمای زمینی برای خودش خلوت کنه، شاید میخواد تو خلوت خودش چندتا اشک هم بریزه، آخه ما آدما خیلی بدیم، تنهایی مهتاب رو همیشه بهم میزنیم...

خوب، منتظره آپ بعدی باشید، سعی میکنم ایندفعه خیلی زود آپ کنم.

یا حق



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 20:1

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

... گذرگاه زمان ...

 

 

در گذرگاه زمان به دوردستها می نگرم به آن سو، به ان نا کجا، به ان نا پیدا...به انجا که می خواهم لحظه ای را بی دغدغه در ان مکان رویایی سپری کنم.

خود را به دستهای مهربان نسیم می سپارم تا مرا با خود به آغوش آسمان ببرد، به آن اوج، به ان دست نیافتنی...

از کوچه پس کوچه های شهرم پر می گشایم و به جایی دیگر هجرت میکنم. به جایی که بتوانم عشق را دریابم و آن را عاشقانه و بی مشکل در کنج خلوت خانه ی دلم جای دهم. به جایی قدم میگذارم که آسمان محبتش بی منت و خورشید شفقش بی ریا باشد. می روم به جایی که نامش را نمی دانم، ولی این را باور دارم که در آنجا نسیم، بی رحمانه شاخه ی نازک وجودم را نخواهد شکست و زمانه ی بی مروت گلبرگهایم را با خنجر زهرآلود و بی عاطفه اش پرپر نخواهد کرد و زیر پاهای سنگین و خشک شده از احساسش لگدمال نخواهد نمود. می روم آنجا که عطر اقاقی ها مصنوعی نباشد، صدای چکاوک ها از روی اجبار بر فضا طنین اندار نشده باشد و تولد گلبرگها و شکوفایی از روی اجبار نباشد.

می روم به آنجا که فداشدن ارزش داشته باشد و خاکسپاری عشق در خلوت خانه ی دل بی مراسم سوزناک برگزار شود.

 

 



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ پنجشنبه 28 دی1385 و ساعت 21:51

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

 

خرده های شکسته ی قلبت را کوک خواهم زد

میان قلبت خالی است؟!

خرده های شکسته ی فلبم را

در خالی قلبت

بارها و بارها خواهم دوخت

قلبت با وصله هایی از تکه های قبلم

برای مهرورزی

در سینه ات خواهد تپید

تو کینه را کنار خواهی نهاد

و من

با آسودگی

جشمانم را

برای همیشه

خواهم بست!!

 

 



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ چهارشنبه 24 آبان1385 و ساعت 20:43

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

 

 

كاش پروانه ماندن هيچگاه تاوان نداشت
ديدگان مست عشق هيچگاه باران نداشت

كاش اگر دل در هواي ياسها پر مي كشيد

هيچ پروانه اي غم بي باغبان نداشت

 

 

    كاش ميدانستي مارا مجال آن نيست كه روزهاي رفته را از سر گيريم و لحظه هاي بي بازگشت را تمنا كنيم...

   كاش ميدانستي فردا چه اندازه دير است براي زيستن وچه اندازه زود براي مردن و هميشه واژه ايست پر غريب....

 كاش ميدانستي يك آلاله را فرصت يك ستاره نيست و به ناگاه بسته خواهد شد پنجره هاي ديدار در اجبار تقدير....

    كاش ميدانستي.......!!

 

 

 



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 15:30

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

 

قسمت میکنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست


می گفت عاشقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

*********************************
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....

**********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....



 



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت 14:46

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

...پروانه و شمع...

 

                                                                                                                  

 

توی دهکده ی عاشقها، یه پروانه ای بود که روزگارش رو مثل بقیه ی پروانه ها سپری میکرد! و هیچ گلایه ای از روزگار نداشت.

 تا اینکه یه رو پروانه یه شمع روشنی رو میبینه و با اشتیاق به سوی نور میره...نور شمع یه حس خاصی به پروانه میده، یه حسی که قلب پروانه رو از جا میکنه!  ... زمان به سرعت باد میگذشت و پروانه روز به روز بیشتر مشتاق دیدار شمع میشد.

 روزها و شبها پروانه به انتظار طلوع شمع لحظه شماری میکرد، آرام و قرار نداشت...تا اینکه پروانه حس کرد یه جورایی عاشق شمع شده و همه وجودش متعلق به شمعه!

 آتش عشق پروانه نسبت به شمع اونقدر زیاد شد که شمع از اون روشنایی میگرفت!

 ایندفعه دیگه شمع هم عاشق پروانه شده بود!

 دوتا عاشق بی قرار...

 اما روزگار با هر دوعاشق خوب تا نکرد، عمر شمع کوتا بود و صبر پروانه کم!

 شمع از گرمای آتش عشق پروانه ذره ذره آب شد و پروانه هم از غم عشق شمع سوخت...

 

  

 

 

 

تو همون شمع بودی، شمعی که با نورش باعث شد پروانه ی دلم مجذوبش بشه و ازغم عشقش بسوزه!!

 

 



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ دوشنبه 9 آبان1384 و ساعت 13:53

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

"قاصدک"

                                                                                                            

اگه دریا رو دیدی که تو چشماى قشنگ ماهی بود!

اگه ابرا رو دیدی که مثل یه نقطه ی آبی تو سیاهی بود!

اگه صحرا رو دیدی که غبارش لابه لای دفترای کاهی بود!

بگو از قول قناریهای باغ، دلمون تو آرزوی دیدن قاصدکا پر میکشه!

قاصدک خوش خبره، قاصدک نامه بره..

قاصدک، قاصد لحظه های ناب و گمشده است!

قاصدک، قاصد كوچه های خواب و خاطره است!

قاصدک، ما تشنه ایم...برامون ترانه ی آب بیار!

قاصدک، ماه كجاست؟ قصه ی طلوع مهتاب بیار!

پیغام ما را ببر! پیغام موجهای دریا را بیار!

خبر تولد غنچه ی مهر...شعر بارونی صحرا را بیار!

 

 

                                                                                                             



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ شنبه 15 مرداد1384 و ساعت 18:21

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

شب دریا!

شب دریا زیباست! بخصوص وقتی که توی ساحل روی ماسه ها بشینی و به آسمان لاجوردی نگاه کنی و تک تک ستاره ها را بشماری!

چه لذت بخشه، تماشای برخورد انعکاس نور ستاره ها توی دریا وقتی که مثل الماس می درخشند.

چه لذت بخشه، تماشای رقص مهتاب روی بیکران دریا!

چه لذت بخشه،  توی ساحل بشینی و نسیم ملایم روی گونه هات بوسه بزنه!

کاش میشد، یه شب من و تو در کنار هم، دست تو دست هم ، لب دریا بشینیم و اونقدر ستاره ها را بشماریم تا خوابمون ببره!

چی میشد، اگه مهتاب مال من بود...ستاره ها مال من بودن، اون وقت خودشون رو، نورشون رو به تو هدیه می دادم!

چی میشد،  مهتاب یه کمی از نورش رو به من می داد تا اونو بدرقه ی چشمای قشنگت بکنم!

چی میشد،  دریا یه کمی سخاوتمند میشد و یه قطره محبت به من می داد، تا نثار تو کنم!

چی میشه اگه من هم یه ستاره از آسمون یادگاری می گرفتم، تا هروقت دلم تنگ شد، بهش نگاه کنم و یاد تو بیوفتم!

چه خوب میشد، اگه آسمون یکی از اون ابرهاشو به من قرض می داد و دوتایی سوارش می شدیم و تا آسمون اوج می گرفتیم!

کاش یه قایق می ساختیم تا وقتی ساحل با ما قهر کرد...وسیله ای داشته باشیم تا با اون به دریا پناه ببریم!

سکوت دریا را دوست دارم!

اما صدای برخورد امواج سرد دریا با صخره ها، دلپذیره!

دریا را دوست دارم، چون تو را یادم میاره!

ساحل را دوست دارم، چون عطر خوشت رو برام میاره!

آسمون را دوست دارم، چون خبر از تو میاره!

ستاره ها را دوست دارم، چون با شمارششون، خواب تو را می بینم!

مهتاب را دوست دارم، چون تو را دوست دارم!

 

 



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ جمعه 7 مرداد1384 و ساعت 17:47

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

 

جای تو در سینه ام چون قفس آویخته

رفتی و یادت هنوز با دلم آمیخته

 

نه برای عشق لیلی نه کسی به فکر لیلی

 دیگه پشت در بسته کسی بیدار ننشسته.

نه کسی، نه انتظاری، نه صدای بیقراری

 واسه عاشقی که دیره لااقل دلت نگیره!

کاش تو قحطی شقایق، باز بشیم سوار قایق

 نسیمه بریم به دریا من و تو تنهای تنها...

ماهیها خیلی امینن، نمیگن اگه ببینن

اینقدر میریمکه ساحل از من و تو بشه غاقل

 قایقو با هم می رونیم می ریم اونجاها می مونیم.

جایی که نه آسمونش، نه صدای مردمونش،

 نه غمش، نه جنب و جوشش، نه صدای گل فروشش،

شب  اونجا آهنی نیست...خوبه اما گفتنی نیست.

 

 

پس ببین یادت بمونه هيچ کسی اینو ندونه!!

 

 

زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا

نره از یاد تو زیبا وعده ی ما لب دریا

 

 



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ شنبه 1 مرداد1384 و ساعت 17:21

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com

پسرک و ستاره...

 

 

این داستان را یکی از دوستانم برام نوشته، امیدوارم که خوشتون بیاد...نظر یادتون نره...لطفا"!!!

 

 

روزي روزگاري پسرکي تنها بود، که نمي تونست با هيچ کس دوست بشه و هميشه تنها بود هميشه بعد از خوردن شام،  به بالاي پشت بوم ميرفت و از خدا دوستي ميخواست که دوسش داشته باشه.
يکي از روزهايي که رفته بود روي پشت بوم و به ستاره ها نگاه ميکرد ناگهان نوري رو ديد
که به سوي او ميامد و هر لحظه نزديک تر ميشد و پسرک سرجاش خشکيده بود، و ناگهان همه جا تاريک شد و پسرک به خودش اومد و ديد ستاره کوچکي در کنارش روي زمين بيهوش
افتاده... پسرک نگاهي به ستاره کرد و تو دلش گفت اونم مثل من تنهاست و بسيار زيبا
بعد ستاره رو به اتاقش برد تا حال ستاره خوب شد و پسرک از او پرسيد که چي شده که به زمين اومده.
ستاره گفت: من ستاره اي تنها بودم و همه دوستان من در زمين کسي رو داشتن به جز من
براي همين اومدم تا کسي رو پيدا کنم که اينجا افتادم.
بعد ستاره با گرفتگي گفت : تو ستاره اي تو آسمون داري يا دوستي در زمين ؟
پسرک با ناراحتي گفت : نه من هم مثل تو تنها هستم ...
ناگهان ستاره خوشحال شد و گفت چطوره با هم دوست باشيم آن وقت نه من تنها هستم نه تو
پسرک انقدر شاد بود که بدون اينکه به موجوديت اون نگاه کنه گفت: قبول!
ستاره پرسيد : پسر اسمت چيه ؟
پسر گفت : ميلاد
و بعد پسر همين سوال رو از ستاره کرد و ستاره ساکت شد و با صداي آروم گفت من اسمي ندارم.  ميلاد گفت : اين که مشکلي نيست من برات اسم ميذارم اگه دوست داشته باشي و ستاره قبول کرد،  و ميلاد گفت از اين به بعد اسمه تو فروزانه چ
ون چيزي رو در من روشن کردي،ستاره پرسيد: چي ؟ ولي ميلاد نگفت!
اما چيزي که در ميلاد افروخته شده بود آتش عشق به ستاره يا همون فروزان بود!
روزها و شب ها از پس هم گذشت و ميلاد و فروزان به خوبي و خوشي با هم بودند مثل
عاشق و معشوق!!!
ولي يک شب که ميلاد ناگهان وارد اتاق شد و ديد فروزان داره گريه ميکنه ...
گفت: چرا داري گريه ميکني؟
فروزان گفت: ميلاد من يک ستاره هستم و جاي من در آسمونه در حالي که تو يک انساني و
جاي تو در زمينه ما دوتا مثل دو خط موازي هستيم که نميتونيم با هم باشيم و اين خيلي درد ناکه و ميلاد با ناراحتي پرسيد ، حالا بايد حتماً بري؟
و فروزان گفت : بله من نميتونم اينجا بمونم و ...
آن شب هر دو غمگين و دلتنگ يکديگر شدند ستاره با ميلاد خداحافظي کرد و رفت به آسمان
شبي درد ناک براي هردو!  شب بعد ميلاد به بالاي پشت بوم رفت و ...
خدايا ميخواستي من تنها نباشم، اون ستاره رو فرستادي پس چرا از من گرفتيش تا غمگينتر بشم؟  خدايا اين حق من بود ؟
ناگهان صدايي در باد گفت : ميلاد واقعاً عاشقش شدي!
ميلاد گفت: عاشقشم و هميشه ميمونم!
و بعد صدا گفت: فردا شب همينجا منتظرم باش بعد سکوت سنگيني بر پا شد.
ميلاد با چشماني اشک آلود به رخت خواب رفت و ...
فردا شب ميلاد زماني که به پشت بام رفت ديد دختر زيبايي نشسته و به درگاه خدا دعا ميکنه
ميلاد پرسيد، کيستي و اينجا روي پشت بام ما چکار ميکني ؟ اسمت چيه ؟
دخترک گفت: زماني ستاره اي بودم در آسمان و در زمين پسرکي اسم من رو فروزان گذاشت،  
ناگهان انگار که پسرک در خاطرات گذشته غرق شد ...
پسرک گفت: اسم اون پسر چي بود؟  
دخترک گفت: ميلاد ميلاد ميلاد!!!
ميلاد از شادي دخترک رو در آغوش گرفت و بوسيد . گفت تو همون ستاره هستي؟
دخترک گفت: بله...
ميلاد - ولي چطور ممکنه تو انسان شدي ؟
فروزان - هر ستاره ميتونه يه آرزو کنه و من تا به حال آرزويي نکرده بودم ، اما از پدرم خواستم تا بصورت انساني در بيايم تا در کنار تو باشم. پدرم قبول نميکرد اما ديشب با حرفهاي تو نظرش برگشت.
اون صداي ديشبي صداي پدر من بود ...
از آن به بعد ميلاد و فروزان به خوبي در کنار هم زندگي کردند و خانواده اي آسماني تشکيل دادند...

کاش همه ی عشقها مثل تو قصه ها بود!!!

 

 

 


نویسنده: خانه به دوش...(میلاد)



نوشته شده توسط ...طلوع آفتاب... تاریخ چهارشنبه 29 تیر1384 و ساعت 2:4

|+|

http://mahtabe-shab.blogfa.com